این مطلب رو در جواب یک پست تو وبلاگ مهدی نوشتم اول. گفتم خوبه که تو بلاگ خودم هم بنویسم. تهران بودم و سال دوم یا سوم دانشگاه بود. یه بار هوس کردم از شیرینی فروشی نزدیک خوابگاه شیرینی بگیرم. هیچ مناسبت خاصی هم نبود و فقط یک هوس شکموانه در سنین جوانی. رفتم تو مغازه آقای شیرینی فروش و گفتم آقا یک کیلو نارنجک بدین. طرف جوری که انگار برق گرفته بودش یه نگاه تروریست وار به من کرد و گفت چی بدم؟ گفتم نارنجک دیگه. باز یارو با چشم های چهار تا شدش به من نگاه کرد. من که فهمیدم تو تهران به این نوع شیرینی نمی گن نارنجک، ویترینش رو نشون دادم و گفتم شما به اینا چی می گین؟ اونم گفت می گیم نون خامه ای. گفتم خیلی خوب یک کیلو از همینا بده! با جعبه شیرینی رفتم خوابگاه و قضیه رو تعریف کردم. یکی از دوستای خوبم به نام ایمان اسماعیل پور گفت که آره دیگه مگه نمی دونستی! تازه یه سری چیزای دیگه هم گفت که باعث شد در صحبت کردنم بیشتر دقت کنم تا معلوم نشه تهرانی نیستم!
