من رحمان حق پرست هستم. در یک بعد از ظهر تابستانی در بیمارستان مادر شهرستان مشهد در چهارمین روز از پنجمین ماه سال یک هزار و سیصد و پنجاه و نه خورشیدی دیده به جهان گشودم. دوران طفولیت را در محله آب و برق مشهد که آن روزها جایی دور افتاده بود گذراندم و سالهای اول تا سوم دبستان را در یکی از بزرگترین مدارس ابتدایی شهر مشهد که مهندس شهرستانی پایه گذار آن بود سپری کردم. سال چهارم به دلیل تاخیر در ثبت نام از تحصیل در مدرسه شهرستانی باز ماندم و بالاجبار به مدرسه ای تازه تاسیس که کمی بیشتر از یک کیلومتر با مدرسه قبلی فاصله داشت نقل مکان کردم. مدرسه خوبی بود با امکانات کم. مهمترین چیزی که از سال چهارم دبستان به یاد دارم، اهدای یک دستگاه آمپلی فایر از سوی والدین مهربانم به مدرسه بود که بسیار مورد استفاده آنان قرار گرفت.
سال پنجم دبستان به دلیل فراهم شدن امکان شرکت در آزمون ورودی تنها مدرسه نمونه دولتی آن زمان به طبقه پایین منزل پدربزرگ واقع در خیابان بهار و نزدیکی فلکه برق، اسباب کشی کردیم و سال پنجم را در دبستان فرهنگ به پایان بردم. در همان سال در آزمون ورودی مدارس تیزهوشان شرکت کردم و با اینکه اطمینان به قبولی داشتم، این اتفاق میسر نشد و به جای آن در مدرسه راهنمایی نمونه ابرار واقع در کوچه مسجد رانندگان در خیابان تهران و نزدیک محله قدیم پدری پذیرفته شدم. آن زمان هنوز خبری از مدارس نمونه مردمی و شرایط حاکم بر آنها نبود. در تابستان همان سال یعنی پیش از ورود به مدرسه راهنمایی، با راهنمایی پدر مهربانم فراگیری زبان انگلیسی را در کانون زبان ایران که یک سال بیشتر از آغاز فعالیتش پدر مشهد پس از پیروزی انقلاب نمی گذشت، آغاز کردم. سه سال راهنمایی را با موفقیت های علمی فراوان سپری کردم و از مزایای خاص مدارس نمونه شامل چاشت روزانه، آزمایشگاه های مجهز فیزیک و شیمی و زیست شناسی، فعالیت های فوق برنامه مانند کلاس های کامپیوتر و تئاتر بهره مند گشتم. نقطه آغاز علاقه من و برخورد من با کامپیوتر در مدرسه راهنمایی ابرار و توسط آقای رحیمی که معاونت پژوهشی مدرسه را عهده دار بود شکل گرفت.
سه سال دوره راهنمایی هم با همه خاطرات خوبش گذشت و من دوباره در آزمون ورودی دبیرستانهای استعدادهای درخشان شرکت کردم و همراه با ۲۲ نفر دیگر از کل شرکت کنندگان وارد دبیرستان استعدادهای درخشان مشهد با نام شهید هاشمی نژاد شدم. در تابستان قبل از شروع دبیرستان طی یک دوره فشرده، دروسی که دانش آموزان راهنمایی اضافه تر از مدارس عادی خوانده بودند، به ما آموزش داده شد و ما مهیای برخورد با دیگر استعدادهای درخشان شدیم.
سالهای دبیرستان نیز با فراز و نشیب های خود می گذشت و من بزرگ و بزرگتر می شدم. سال دوم دبیرستان بودم که دوباره به خانه آب و برق اسباب کشی کردیم و مسیر رفت و آمد من طولانی شد. در آن سال بود که با مهرداد دولت مرادی آشنا شدم و دوستی ما عمیق و عمیق تر شد. به خاطر نزدیکی منزل هایمان به هم، اکثر روزها را با هم به مدرسه می رفتیم و در مسیر در مورد انواع و اقسام مسائل صحبت می کردیم. مهرداد نیز مانند من مشغول فراگیری زبان انگلیسی بود. او موسسه زبان شکوه را انتخاب کرده بود که در آن زمان به عنوان رقیب شماره یک کانون زبان ایران مطرح بود. دوره های کانون زبان را تا انتهای ترم ۱۲ گذراندم و پس از ۵ سال یادگیری مداوم در کلاس های زبان، یادگیری بیشتر را به صورت مطالعه های شخصی و گوش دادن به رادیو ادامه دادم.
